Clarify

/ˈkler.ə.faɪ/

لاتیناز لاتین (clarus) به معنی «روشن، واضح یا شفاف» ریشه می‌گیرد و از طریق فرانسوی وارد انگلیسی شده است. هستهٔ معنایی آن به روشن‌تر کردن، واضح‌تر کردن یا از ابهام خارج کردن چیزی مربوط است.

01

توضیح دادن

رایجC1verb

to make something clear or easier to understand by giving more details or a simpler explanation.

چیزی را با دادن جزئیات بیشتر یا توضیحی ساده‌تر، روشن‌تر و قابل‌فهم‌تر کردن.


در این معنا، clarify یعنی چیزی را واضح‌تر توضیح دادن تا دیگران بهتر آن را بفهمند. این کاربرد زمانی استفاده می‌شود که یک ایده، دستورالعمل، سوال، قانون یا توضیح مبهم، ناقص یا گیج‌کننده باشد. این معنا در مکالمات کاری و روزمره بسیار رایج است.


Could you clarify the instructions for the assignment?

می‌توانید دستورالعمل‌های تکلیف را واضح‌تر توضیح بدهید؟

The teacher clarified the difference between the two words.

معلم تفاوت بین دو کلمه را روشن‌تر توضیح داد.

I asked him to clarify what he meant.

از او خواستم واضح‌تر توضیح بدهد منظورش چیست.

Let me clarify one important point before we continue.

اجازه بده قبل از ادامه، یک نکتهٔ مهم را روشن کنم.

The example helped clarify the grammar rule.

مثال کمک کرد قانون گرامری واضح‌تر شود.

Can you clarify the deadline for this project?

می‌توانید مهلت این پروژه را دقیق‌تر مشخص کنید؟

02

رفع ابهام

نسبتا رسمیC1verb

to remove confusion or uncertainty

ابهام، سوءتفاهم یا عدم قطعیت را برطرف کردن


در این معنا، clarify یعنی ابهام، سردرگمی یا سوءتفاهم را دربارهٔ یک موقعیت، تصمیم، جمله یا سیاست برطرف کردن. معمولا با دادن اطلاعات بیشتر، اصلاح برداشت اشتباه یا مشخص کردن موضع رسمی انجام می‌شود. این کاربرد در اطلاعیه‌های رسمی، محیط کار، قانون، امور اداری و بیانیه‌های عمومی زیاد دیده می‌شود.


The company issued a statement to clarify its policy.

شرکت بیانیه‌ای منتشر کرد تا سیاست خود را روشن کند.

We need to clarify who is responsible for this task.

باید مشخص کنیم چه کسی مسئول این کار است.

The manager clarified that attendance was optional.

مدیر روشن کرد که حضور اختیاری است.

The email clarified the new rules for submitting assignments.

ایمیل قوانین جدید تحویل تکلیف‌ها را روشن کرد.

She clarified her comment after several people misunderstood it.

او بعد از اینکه چند نفر حرفش را اشتباه فهمیدند، توضیحش را روشن‌تر کرد.

Before we decide, we should clarify the main problem.

قبل از تصمیم‌گیری، باید مسئلهٔ اصلی را روشن کنیم.

03

آشپزی

تخصصیverb

to remove water and unwanted substances from fat, such as butter, by heating it

برای خارج کردن آب و مواد ناخواسته از چربی، مانند کره، از طریق حرارت دادن آن


در آشپزی، شیمی و بافت‌های فنی، clarify یعنی یک مایع را با جدا کردن ذرات جامد، ناخالصی‌ها یا کدری آن شفاف کردن. این معنا در مکالمهٔ روزمره کمتر رایج است، اما در عبارت‌هایی مثل clarified butter دیده می‌شود؛ یعنی کره‌ای که مواد جامد شیر از آن جدا شده است.


The chef clarified the butter before using it in the sauce.

سرآشپز قبل از استفاده از کره در سس، آن را شفاف‌سازی کرد.

The liquid must be clarified before it is bottled.

مایع باید قبل از بسته‌بندی شفاف شود.

عبارت Clarify در بافت کلاس درس نیز معنی شده است

Grammar Notes

نکات دستوری

خلاصه‌ای از رفتار دستوری واژه‌ی Clarify، ترکیب‌های رایج و خطاهای پُرتکرار فارسی‌زبانان در استفاده از آن.

clarify به عنوان فعل

شکل ساده

clarify

سوم‌شخص مفرد

clarifies

گذشته ساده

clarified

قسمت سوم فعل

clarified

حالت ing

clarifying

قاعده‌مند؟

بله

گذرا / ناگذرا

گذرا و ناگذرا

الگوی کاربرد

clarify + noun/object | clarify that + clause

ترکیب‌های رایج "collocations"

clarify a misunderstanding

یک سوءتفاهم را برطرف کردن

I called him to clarify a misunderstanding.

برای رفع یک سوءتفاهم با او تماس گرفتم.

clarify the situation

وضعیت را روشن کردن

Can you clarify the situation for everyone?

می‌توانی وضعیت را برای همه روشن کنی؟

clarify the details

جزئیات را روشن کردن

Let's clarify the details before we sign the contract.

قبل از امضای قرارداد جزئیات را روشن کنیم.

clarify a point

یک نکته را روشن کردن

I'd like to clarify one point before we continue.

می‌خواهم قبل از ادامه یک نکته را روشن کنم.

clarify your position

موضع خود را روشن کردن

The manager clarified his position on the issue.

مدیر موضع خود را درباره این موضوع روشن کرد.

clarify expectations

انتظارات را شفاف کردن

We need to clarify expectations from the beginning.

باید از ابتدا انتظارات را شفاف کنیم.

clarify the requirements

نیازمندی‌ها را روشن کردن

The client asked us to clarify the requirements.

مشتری از ما خواست نیازمندی‌ها را روشن کنیم.

clarify a question

یک سؤال را روشن‌تر بیان کردن

Could you clarify your question?

می‌توانی سؤال خود را واضح‌تر بیان کنی؟

clarify what you mean

منظورت را روشن‌تر توضیح دادن

Can you clarify what you mean by that?

می‌توانی توضیح بدهی دقیقاً منظورت از آن چیست؟

clarify that

مشخص کردن اینکه...

She clarified that the deadline had not changed.

او روشن کرد که مهلت تحویل تغییر نکرده است.

خطاهای رایج فارسی‌زبان‌ها

Can you clarify about this issue?

Can you clarify this issue?

فعل clarify معمولاً مستقیم مفعول می‌گیرد و بعد از آن about نمی‌آید.

Can you clarify this issue before the meeting?

Please clarify me this point.

Please clarify this point for me.

clarify معمولاً ساختار دو مفعولی ندارد. به‌جای clarify me something از clarify something for me استفاده می‌کنیم.

Could you clarify this point for me?

I need a clarification about what do you mean.

I need clarification about what you mean.

در جمله غیرمستقیم ترتیب کلمات به شکل سؤال نمی‌آید و what you mean درست است.

I need clarification about what you mean.

Can you make more clear this sentence?

Can you clarify this sentence?

اگرچه make something clearer درست است، اما برای این کاربرد clarify طبیعی‌تر و حرفه‌ای‌تر است.

Can you clarify this sentence for me?

He clarified me that he was busy.

He clarified that he was busy.

بعد از clarify معمولاً شخص را مستقیم نمی‌آوریم. ساختار clarify that + clause رایج‌تر است.

He clarified that he was unavailable that day.

این‌ها را نیز ببینید